خرید بک لینک

الآن دقیقا ساعت 1.5 ظهره روز سه شنبه 19 مرداد ماه سال 95 آخرین ساعت های انتظار شیرین ما واسه به دنیا اومدنته خاله.. من اینجا قزوین، تو محل کارم هستم و آخرین خبر اینه که مادرت رو تو تهران دارن میبرن اتاق عمل... تو این لحظه ها و ثانیه ها پر از احساسم.. چشمام تر شده و بغض غریبی تو گلومه و منتظرم تا به دنیا اومدنت رو بهم خبر بدن.. اینجا چند ماهی هست که همه منتظرتن عزیز دلم..

نگران نباش عزیزم!

تو این دنیا در کنار جنگ و بی رحمی و بی عدالتی و..

خیلی چیزای خوب هم هست خاله!

مثل پدر و مادرت که همدیگه رو و تو رو خیلی دوست دان..

مثل احساس قشنگ من به تو که هنوز که به دنیا نیومدی حس می کنم دلم برات پر میزنه و اینجا تو اتاق کارم تو یه محیط خشک و بی احساس صنعتی مدام ساعت رو چک می کنم و نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم..

مثل نور..

مثل روشنی..

مثل عشق..

مثل خدا

که همیشه تو به دنیا اومدن هر فرشته کوچولویی لبخند میزنه چون هنوز به نسل آدم امید داره..

فرشته کوچولوی ما !

قول بده مامانتو خیلی اذیت نکنی که هیچ جوری باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده..

برچسب: کوچولوی, نویسنده: پارسا محبی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی