چه سخاوتمندانه آغوش بی نهایتت برای همه جا دارد و چه صبورانه باز می کنی دانه دانه گره از آشفتگی های دلی که صادقانه تو را طلب می کند..
قطره ای اشک که بی صدا مسیر گونه هایم را طی کند کافیست تا بشوید تمام خستگی ها را زیر باران ظهر یک روز تابستانی..
در این مه غلیظ آرامشی که مرا احاطه کرده چه می توانم بخواهم غیر از همیشگی بودن این احساس..
.. وخداوند را سپاس از اینهمه لطف و عنایت و خوشبختی..
برچسب:
نویسنده: پارسا محبی